ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

101

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

با شما جنگ نمىكند . من سخنى از پيامبر ( ص ) براى او نقل كردم ، او نيز در پاسخ من گفت : اگر آن سخن را مىدانستم هرگز به جنگ با تو نمىآمدم . ياران على گفتند : ستايش مخصوص خداست ، ما در اين جنگ از كسى جز زبير نمىترسيديم ، و از كسى جز او پروا نداشتيم . او شهسوار رسول خدا ( ص ) و از ياران نزديك وى بود . هر كسى شجاعت و دانش او را نسبت به كار جنگ مىداند . اگر خداوند زبير را از ما دور كند ، ديگر كسى را به حساب نخواهيم آورد . بازگشت زبير از ميدان جنگ زبير نزد عايشه آمد و گفت : مادرم ، من نه در دوران شرك و نه در دوران اسلام به سرزمينى وارد نشده‌ام مگر اين كه نسبت به آن شناخت كامل داشتم ، جز اين سرزمين كه نسبت به آن هيچ گونه شناختى ندارم . بدان كه من در راه باطل قدم مىگذارم . عايشه گفت : ابو عبد الله ، شمشير پسران عبد المطلب تو را ترسانده است . زبير گفت : به خدا سوگند ، شمشير پسران عبد المطلب هم بلند هستند و هم كوبنده ، آن شمشيرها را جوانمردان رشيد در دست دارند . آن گاه زبير به فرزندش عبد الله گفت : تو به جنگ مشغول باش ، ولى من به خانه بر مىگردم . عبد الله گفت : حالا كه دو گروه با قهرمانانشان در مقابل هم ايستاده‌اند ؟ زبير گفت : اين سخن را از روى ترس نمىگويم ، به خدا سوگند ، من هيچ گاه نه در دوران جاهليت و نه در دوران اسلام به ميدان جنگ پشت نكرده‌ام . عبد الله گفت : پس حالا چه چيزى مانع توست ؟ زبير گفت : چيزى كه اگر تو آن را مىدانستى تو را از پاى در مىآورد . پس از اين گفتگوى ، عبد الله كار فرماندهى جنگ را به دست گرفت . كشته شدن زبير زبير پس از ترك ميدان جنگ تصميم گرفت به مدينه باز گردد ، در اين هنگام ابن جرموز نزد او آمد و گفت : ابو عبد الله ، جنگى را به پا كرده‌اى و هم اكنون از آن دورى مىكنى ؟ يا توجه كرده‌اى و يا اين كه ناتوان شده‌اى ؟ زبير سخنى در پاسخ ابن جرموز به زبان نياورد .